آدم هاي بدي نيستن - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 21:26
يه روز برگشت بهم گفت ، مينا آدمهاي ما ، آدمهاي بدي نيستن .اين حرفش همه جامو سوزوند ، درجه سوزوندن قلبم به خاطر اين حرفش ، صد برابر لذت دوست داشتم هايي بود كه ميگفت .چند ماه پيش گفت اين جمله رو ، اما ي
مامان رامين - تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 21:26
امروز صبح مدرسه نرفتم ، از خواب كه بيدار شدم يه دلشوره اي داشتم ، به مامان زنگ زدم جواب نداد ، به برادرم زنگ زدم جواب نداد ، دلشوره ام بيشتر شد ، گفتم اينها نكنه رفتن بيمارستان ، مامان كرونا گرفته ، جواب نميدن ، توي همين فكرها بودم كه برادرم پيغام داد ، كار داري؟ گفتم ميخواستم حالتون رو بپرسم ، نوشت...
كجاي راه ؟! - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 12:42
من دوست داشتم تو را ،همانگونه كه خودم را ! كجا راه را غلط رفتم ؟! كجاي راه بيراه حرف زدم ؟! كجاي راه سهل انگاري كردم ؟! كجاي راه از حركت بايد مي ايستادم تا نفس تازه كنم ؟! كجاي راه تند رفتم ؟! كجاي ر
متن زيبا - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 12:42
آنچه را عاشقانه دوست می داری بیاب و بگذار تو را بکشد بگذار غرقت کند.. در آن چه که هستی بگذار بر شانه هایت بچسبد سنگینت کند تو را به سمت پوچی ببرد بگذار تو را بکشد و تمامت را ببلعد زیرا هر چیزی تو را خواهد کشت دیر یا زود اما چه بهتر ، آنچه دوستش میداری بکشدت ...
چت - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 12:42
منم جلوي خوشحالى خودم رو نتونستم بگيرم.....بهت گفتم....قوربونش برم من !!!
همه چيز تو - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 12:42
تو،نه دوری تا انتظارت کشمو نه نزدیکی، تا دیدارت كنمو نه از آن منی،تا قلبام آرام گیردو نه من، محروم از توامتا فراموشات کنمتو در میانهی همه چیزی..
بي برنامه - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 12:42
هنوز نتونستم فكرهامو و برنامه هام رو بدونم كه چي كار كنم ، هنوز به مرحله تعادل نرسيدم، هنوز خوشحالي در من فروكش نكرده كه بدونم چي كار ميخوام بكنم
ترس - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 12:42
الان عكس هاشون رو دوباره نشستم ديدم ، دوباره حالم بد شد ، دوباره ترديد كردم كه اصلا برم ببينمش يا نه ؟! دوباره يه عالمه سوال ، اون كه مال من نيست ، سهم من نيست ، نخواست كه بشه ، پس چرا الان بايد بي تا
خونه - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 12:42
ديشب نخوابيدم ، مثل كتلت اينور و اونور شدم ، منتظر پيغام از طرف مهدي هم بودم، فكر و خيال ، خواب رو ازم گرفته بود. رفتن يا نرفتن، مساله اين است .واقعا نميدونم چي كار كنم ، از كرونا گرفتن نميترسم ، از ا
زندگي جديد - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:47
داره زندگي جديدم شروع ميشهيه عالمه حس باهم قاطي شدهترس، هيجان ، جذابيت، نتونستن، بريم ببينيم چي ميشه !
سينما - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:47
ميرم ليست فيلمهاي سينمايي كه از سال ٩٤ تا ٩٧ اكران شده رو نيگا ميكنم. ميخوام بدونم كدومش رو باهم رفتيم توي سينما و ديديم.تو به عشق خوردن چس فيل و من به عشق همنشيني كنار تو . ميخوام پيدا كنم فيلم ها رو
دوباره - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:47
دوباره تنهايي ، دوباره ماتمدوباره غم، دوباره اشكو دوباره تو !!!تويي كه هروقت او رفت ، تو نرفتي
اگر تهران بودم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:47
اگه تهران بودم ،نه برف برام مهم بود ،نه گروني بنزينو نه قطعي اينترنت تنها دغدغه من آغوش تو بود كه هم گرما داشت ،هم سوخت روح و جسمم بودو هم كل دنيام .
رحيم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:47
اينترنت ايران قطعه، بعد از چند روز تونستم با مامان حرف بزنم، گفت داريم ميريم تهران، حاج آقا فوت كرده ، باورم نميشد ، اصلا دوست نداشتم اين جمله رو ميشنيدم ، اصلا دوست نداشتم باور كنم اون حاج آقايي كه م
خسته - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:47
نميدونم اينهايي كه قراره اينجا بنويسم رو تو هم قراره بخوني يا نه . شايد واسم خيلي هم مهم نباشه كه بخوني يا نخوني. فقط خوندنش و عكس العمل نشون ندادن مثل كسي ميمونه كه قايمكي بياد از پنجره خونت ، توي خو
دلم شور ميزنه - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:47
از پريروز رابطه رو توي ذهن خودم تموم شده ديدم و با خودم عهد بسته بودم كه بهش پيغام ندم ، ديروز بهم پيام داد سلام خوبي و مني كه طي ٢٤ ساعت گذشته اش فقط گريه ميكردم ، با ديدن پيامش اشكهام خشك شد ، هم ان
تيمارستان - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:47
خيلي مستم ، خيلي حالم خيلي خرابه، همش دنبالم فرصتم كه تنها بشمچشمهامو ميبندم ، خودمو توي تيمارستان ميبينم، مامان پيشمه، اونقدر بي قراري كردم زنگ زدن به مهدي، داره مياد ، از وقتي فهميدم داره مياد ، بيق
انصاف - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:47
نصيب من از اين عشق شد تنهايي. و در تنهايي با ياد تو گريستنو نصيب تو خانواده ات و در گرماشون خنديدن پينوشت : ميگه حالم بده ، من نگران ميشم كه چي شده و يك ساعت چشمم به چت ، مياد يه نه مينويسه ميره ، ميگم چرا خلاصه مينويسي ميگه خاله سولماز !! يعني حتي براي يه دقيقه هم وقت نداره كه براي من يه جمله درست ...
شنبه صبح - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:47
اين أواخر ، بعضي وقتها ، واسه دل خوش كردن من يا واسه دهن منو بستن وقتي تعطيلات آخر هفته رو ميرفت شهرستان ، صبح زود شنبه ساعت ٧ كه ميرسيد ، سوغاتي اش واسه من اين بود كه بياد پيش من ، در حد نيم ساعت ، ه
اول هفته - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 11:31
سلام سلام. خوبی؟ ببخشید دو سه روز نبودم.اما واقعا حواسم بهت بود. و در ضمن دلمم برات تنگ شده بود. درسته که مهدی ام همش بود و در وجود مهدی ام هیچ مشکلی ندارم امااا تو هم جای خود داری واسم.من آدم بی وفای